الانم میخوام اون شعر خدافظی رو بزارم و برم .
نه فقط ازاین بلاگ بلکه از همه ی این دنیای دروغینی که اینجا برای خودم درست کردم
دور شدن از شخصیتی که چندین ماه ، نه درست یک ساله صادقانه به عنوان یه دوست
برای خودم حسابش کردم ولی اخر سر چیزای ازش شنیدم که داغونم کرد چند ماه هیچ چیزی رو به روی خودم نیوردم اما وقتی شنیدم پشت سر من به یه دختر ناشناس چه چیزای گفته ، چقدر شخصیته منو خورد کرده پیشه اون حالم از هر چی دوسته بهم خورد حتی از ......
سخته نه ؟؟؟
هیهات .....هیهات
ولی باز با همه این حرفا ناراحت نیستم
میدونی چرا ؟
چون رسم تو توی دوستی اینه کاری هم نمیشه کرد
ولی هیچ وقت یادم نمیره وقتی اخرین پست وبلاگه((( من به تو تکیه میکنم چون بهت احتیاج دارم )))
رو نوشتم با نیش و کنایه به همه ی حرفام خندیدی
اما............
دیگه حالم داره از همه چیز به هم میخوره
وقته رفتن رسیده
حرف اخرم
این گلها از طرف من برای تو

میدونی برای چی ؟؟؟
ماله مردونگیت تو دوستی
برای وفا داریت
برای راز داریت
برای حفظ کردن شخصیت من پیش اون ناشناس
برای شکستن من جلوی چشمای اون ناشناس
برای بی ارزش نشون دادن من پیش اون ناشناس
خدافظ

بازم هم رفتن باز هم رفتن .....رفتنی که با هميشه فرق داره
اينبار برای هميشه..... با اميد شروع شد و با هيچ به پايان رسيد
ديگه هيچ بهونه ای برای موندن و ادامه دادن نيست.
با يک دنيا خاطره..... با يک دنيا بی آرزويی...... بدرود.....بدرود.
وقتی چشمام رو بست
گفت : دور نمی شم برای پیدا کردم نمیخواد زیاد دنبالم بگردی
ولی هنوزم که هنوزه نفهمیدم کجا خودشو پنهون کرده
شیطونه میگه دستمال رو باز کن و یواشکی با چشمای باز دنبالش بگرد
یه لحظه....
ببین صبر کن کار دارم
اما دنیا بی اعتنا به ما داره ظالمانه می چرخنه !!!
خیلی چیزا رو میدونم اما فعلا وقته رو کردن نیست دلیل این کارش روهم میدونم ...
از اینکه میبینم اون هنوزهم فکر میکنه وقتی من اون شخصیت رو ببینم مثل قبل میریزم به هم تعجب میکنم
شاید هنوز فکر میکنه برای من مهمه اما از این خبر نداره که خیلی وقته بازیچه ی دست من شده
البته من تقصیری ندارم خودش شروع کرد و منم ماهرانه مهره ها رو جا به جا کردم
تا توی یه موقعیت درست و حسابی کیش و ماتش کنم
بهش گفته بودم مراقب باشه اما اون خیلی بچه مسلکتر از این حرفاست
شاید فردا فرصته خوبی باشه تا با لیلا دوتایی خلوت کنیم

دله جفتمون از دسته دو تا ادمه به اصطلاح عاقل خونه.
قرار گذاشتیم فردا اول یه سری بزنیم کلاس..... یه چند وقتی میشه که نرفتیم
وقتی لیلا بومش تموم شد منم دیگه نرفتم.
الان نزدیک یک ماه میشه اصلا از بومه نصفه کارم خبری ندارم (تنبل نشدم یه کم درگیرم وقتش رو ندارم)
خلاصه بعد از کلاس و خرید یه سری وسایل که لیلا احتیاج داره میخوایم یه یک ساعتی بدون هیچ دغدغه خاطری توی پارک که نزدیک خونه جفتمون هست بشینیم....... شاید تونستیم یه راهی برای عاقلتر کردن اون دو تا ادم پیدا کنیم...