تبليغاتX
اخرین سیاه مشق

 

دلم میگه به نوشته های روی این تابلو گوش کنم و بهش عمل کنم

یعنی از همون سمتی که فلش زده برم

نمیدونم یعنی میشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 1:52  توسط ساشا  | 

قرار شد نیم ساعت قبل از اینکه راه بیفته بهم زنگ بزنه ...صبح حدود 8:43 بود که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن گفت من نیم ساعت دیگه جلوی بانکم رسیدم جلوی بانک زنگ میزنم تو هم بیایی

منم تا بیدار بشم و شروع کنم به حاضر شدن دوباره گوشیم زنگ خورد که من تو بانکم و منتظرتم بیا

راه افتادم رفتم یه چند دقیقه ای جلوی بانک معطل شدم تا کارای بانکیش تموم بشه بعد از 10 دقیقه حس کردم یکی روبروم ایستاده و داره بهم لبخند میزنه از فروردین ماه به این ور هم دیگه رو ندیده بودیم بعد از سلام احوال پرسی و یه کم خیره شدن بهم تا قشنگ چهره هامون تو خاطره هم دیگه بمونه

یه دفعه با دست راستش لپم رو انچنان کشید که یه اخمی تو ابرو براش انداختم که خیلی دردم گرفت ....لبخندی از سر رضایت زد و انگار نه انگار که کاری کرده شروع کرد به حرف زدن و اینکه باید زود بره چون کار داره و دوباره لپم رو کشید این دفعه انچنان اسمش رو جلوی بانک داد زدم که همه برگشتن و شروع کردن به نگاه کردن

و یه چند دقیقه بعدش به خاطره کاره زیادی که داشت خدافظی کردیم و اون با اشکان رفت

 

یه روزه خاص و یه خاطره خاص

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 1:43  توسط ساشا 

علی رضا (برادرزاده کوچیکم)دیونمون کرده

به قول مامانم دست هر چی بچه شیطونه از پشت بسته و زنجیر کرده

از وقتی هم که این بازی های sony روهم یاد گرفته مخصوصا بازی مورد علاقش تکن و امثال این بازی ها....

و یاد گرفتن فن و فنون کشتی گیری دیگه واویلا به هیچ کدوم از عروسکهاش رحم نمیکنه انچنان این عروسکهای بیچاره رو مورد ضرباته خودش قرار میده که اگر زنده بودن و جون داشتن حتما جواب این حرکات علی رضا رو میدادن

من مطمئنم این کارو میکردن

از طرف دیگه پدرام شده یه فوتبالیست درجه یک

که هر موقع تو پارگینگ با بچه های طبقات دیگه فوتبال بازی میکنه و پست دروازه بانی رو قبول میکنه

حتما اون تیم برندست

این قدر این بچه اعتماد به نفسش بالاست که وقتی بازیش تو پارگینگ تموم میشه تازه با یه توپ چل تیکه میاد و تو خونه شروع میکنه به فوتبال بازی کردن و دادن پاسهای که بعدظهر تو بازیش از دوستاش یاد گرفته تا شب به رخ ما و بقیه بکشه.......

 

علی رضا تو کشتی گیری ماهر شده

پدرام تو فوتبال بازی کردن

و در اخر النا که تازه شروع کرده به دست و پا زدن و خندین بهمون و یه شروع برای جا باز کردن تو دله خانواده...

الحق که تونسته این کارو تو مدت زمانه کوتاهی که به دنیا اومده خیلی خوب انجام بده

 

پ ن:اجی گلم قربونت برم منم خیلی دوستت دارم

باور میکنی تو کل زندگیم به هیچ کسی ابجی نگفته بودم اولین نفری هستی که با تمام عشق و علاقم ابجی صداش میکنم

نداشتن خواهرم بد دردی والا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 1:56  توسط ساشا  | 

شنیدید بعضی وقتها میگن باید گذاشت و گذشت

بعضی وقتها از قشنگترین چیز تو زندگیت حتی اگه خیلی هم کوچیک باشه باید بگذری تا به دیگرون با داشتن اون صدمه نزنی

جدیدا رسم زندگیم میدونید چی شده ؟

خیلی زود باید از اون چیزی که خیلی دوستش دارم دست بکشم ...

 

پ ن: شاید الان وقته رفتن نباشه نمیدونم خودمم گیج شدم

اجازه هست فکر کنم؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:18  توسط ساشا  | 

از اینکه با حرفاش منو تو منگه بزاره بدم میاد

اما بعضی وقتا همچون هوس میکنم ....لای منگنه حرفاش قرار بگیرم

بعد تو حالت حرص و بی زاری از حرفاش خودمو لوس کنم

بگم

..............................!!!

بعد دنبال یه راه حل بگردم

تا بتونم یه جواب محکمه پسند بهش بدم تا از گیری که بهم داده خلاص بشم

و دوباره یه مدت بدون بهونه گیریش سر کنم.

 

پ م : بفرمایید یه نوشیدنی در خدمتتون باشیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 1:36  توسط ساشا  | 

من و .........

واقعا خوشحالم و این خوشیم رو با هیچ کسی قسمت نمیکنم

میخوام بعد از چند وقت تمام قشنگیش فقط ماله   خودم ومن   باشه

 

پ م :پنجشنبه 5 مرداد1385 ساعت : 19:13

مرسی   (من)   جونم

عشق ويران كردن خويشتن است.
عشق دق الباب نمی كند
مودب نيست
حرف شنو نيست
درس خوانده نيست
درويش نيست
حسابگر نيست
مطيع نيست
عشق ديواررا باور نمی كند
كوه را باور نمی كند
زخم دهان باز كرده را باور نمی كند
مرگ را باور نمی كند
عشق تنها یار را باور دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 3:29  توسط ساشا 

روزای جالبی رو پشت سر نمیزارم

هر روز زندگیم داره یه جاهایش میلنگه

نمیدونم چرا؟

معمولا کسی نیستم که بخوام سر هر ناراحتی دادو بی داد راه بندازم .....وقتی خیلی ناراحتم کنه خیلی عصبی بشم فقط سکوت میکنم

مثله بچه کوچولوها کزمیکنم گوشه اتاقم و اروم اروم همه اون چیزای که برام تو دقایق قبلش پیش اومده رو مرور میکنم

یکی دو ساعتی همون گوشه اتاقم میشینم تا دوباره به دنیای ساکت و بدون تنش خودم برگردم

نمیدونم چرا این قدر خود خور شدم.......

اصلا دوست ندارم وقتی خیلی ناراحتم گوشه نشینی رو انتخاب کنم چون فکر میکنم بزرگترین ضربه های روحی رو تو همون لحظات تنهایی خودم شخصا به خودم وارد میکنم

اما کاری هم نمیشه کرد بلاخره طبیعت من هم این جوریه ولی قابل تغییر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 1:57  توسط ساشا  | 

دنبال یه بهونه بود برای دور شدن

برای ساختن یه زندگی جدید،

شاید نمیخواست بیشتر از این وابستگی ایجاد بشه....

اما میخواست بهونه ای که جور میکنه به قول معروف (با یه تیر دو نشون بزنه )

هم خودش دور بشه

هم طرف مقابل رو مقصر نشون بده

و خلاصه بهونه ای که میخواست جور کرد یه بهونه مزخرف و بی خود

اما با همین بهونه گذاشت رفت.....

پ ن:فکرم خیلی مشغوله دنبال یه راهی دارم میگردم که از دست این توهم ها راحت بشم

اما راهی پیدا نمی کنم والا ناله هم نمیکنم هاااا ولی یه جورای از دسته یه ادم خاص دارم زجر میکشم

بگذریم

پ ن:این دفعه فقط انتظار میکشم اگر حل شد که هیچی (خدا رو شکر میکنم )

اگر حل نشد بهم ثابت میشه که خیلی ............بوده

 

پ م :یه توضیح کوچولو هم بدم مبنی بر واضح ننوشتنم

راحت نوشتن یه محیط بی دغدغه میخواد که تو اینجا تو این بلاگ نمیشه بنا به دلایلی

اما من تمام سعی خودم رو میکنم که زیاد از حد روی اعصاب نازنین شما پیاده روی نکنم و فکرتون رو مشغول نوشتهای صد من یه غاز خودم نکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:32  توسط ساشا  |