از خواب که بیدار شدم
خودم رواز روی تخت پرت کردم رو گوشی تلفن
...
شماره رو گرفتم بعد از چند تا زنگ گوشی رو برداشت
کجایی ؟؟؟
نمایشگاه ![]()
یه دفعه خواب از سرم پرید
اما نزاشتم بفهمه از تعجب چشمام چهار تا شده![]()
![]()
اخه مثلا قرار بود با هم بریم
....
با کی رفتی نمایشگاه ؟؟؟
با خانوم نادری![]()
مگه نمیخواستیم با هم بریم ؟؟؟
چرا!!!
خب چی شد ؟؟؟
نشد!
ازعصبانیت داشتم منفجر میشدم![]()
به خاطره همین گوشی رو خیلی محترمانه بدون ادامه دادن بحث قطع کردم
( البته از اون محترمانه ها )

دیگه برام عادی شده این بد قولی دوستم اما نمیدونم چرا هر بار که بد قولی میکنه بازم عصبی میشم![]()
قرار بود امروز با هم بریم نمایشگاه اما این خانوم نادری
همه چیز رو ریخت به هم
اضااااااااااااااااااااااااافه![]()
خلاصه دیگه
هم نمایشگاه پر ![]()
هم بیرون پر![]()
جمعه هم که بیاد اون موقع من کلاس میزارم میگم حال ندارم نمیام بیرون ![]()
پ ن : من یکی از ادمای که بد قولا واقعا نفرت دارم...
پ م :داشت میگفت من موقعیت های خوب زیاد دارم
خودت هم این رو میدونی ![]()
اما همه رو به خاطره تو رد کردم و بهشون اهمیت نمیدم
اما تو با این کارات.
................
بی خیال بابا

بالاخره اهنگ هاکان التون رو پیدا کردم یکی از خواننده های پر طرفدار ترک
که خودم واقعا صداش رو دوست دارم![]()
فعلا دارم دعا میکنم![]()
گرچه بی جواب هم نموندم و جوابم رو پنج شنبه شب خدا جونم داد![]()

باید این دفعه خیلی مراقبش باشم![]()
توجه کردید
ادم از هر چیزی بیشتر بترسه اونو زودتر از دست میده...![]()
این دفعه نمیگم نمیترسم... میترسم اما...........
اما تمام سعی خودم رو میکنم بیشتر از دفعات قبل نگه دارمش...
تا بلاخره به یه جایی از قصه زندگیم برسم![]()
پ ن :................؟؟؟؟
پ م: اگر من هزار بارم بهت گفتم برو تو یه وقت نری هاااااااا![]()
من عصبی هستم یه چیزی میگم
تو باور نکن .....
این جوریش رو من یکی ندیده بودم
وقتی شنیدم خندم گرفته بود![]()
به خاطره همین هنوز دارم تحلیل میکنم شاید به جای برسم
هیچ وقت نمی شه همه چیز رو نوشت حتی توی این دنیا حتی وقتی هیچ کدوم شما با من اشنا نیستید![]()
دیشب............
وحشتناک بود ...
هیچ وقت دراین حدش رو فکر نمیکردم![]()
وقتی گوشی تلفن رو گذاشتم زمین اشکه چشمام شروع کرد خود به خود به ریختن ![]()
و همین قطره های اشک باعث شد دیشب راهی درمانگاه بشم و اقای دکتر یه سری قرص و امپول و دسته اخر یه سرم قندی نمکی به خاطره فشار پایینم تجویز کنه![]()
![]()
اما من همیشه ی خداااااااااااا از امپول فراری بودم و خواهم بود![]()
خلاصه یه جور از زیر دست اقای دکتر به خاطر تجویزاتش در رفتم
و هیچ کدوم رو نزدم
و در عوض یه قرص ارام بخش خوردم که تا امروز بعد از ظهر تو حالت خواب و بیداری به سر میبردم
یه سری هم رفتم کلاس نقاشی.... تا شروع کردم دوباره همه اون چیزایی که دیشب برام پیش اومده بود اومد جلوی چشمام![]()
درست یه ساعت اول کلاس رو فقط با بوم ور رفتم تا به خودم اومدم...
از دیشب تا به حالا یه چیز رو فهمیدم که بعضی ها خیلی خیلی میتونن سنگ دل و بی رحم باشن .![]()
پ ن :حوصله هیچ چیزی رو ندارم بخدا این رسم زندگی نیست.....جالبه دیروز به محمد (من و خودم )دل داری دادم امروز خودم ریختم به هم
دیگه هیچ چیز نمیدونم هیچ چیز![]()
پ م : در مورد پست قبلیم ،فکر کنم همتون فکر کردید من سر به سر یه اقا پسر گذاشتم محض اطلاع بیشتر میگم اشتباه فکر کردید![]()
اون عکس هم توی پست قبلی که یه خانوم واقا هستند فقط میتونم بگم برای یه پست دیگه بود که وقتی پاک کردم و یه چیز دیگه نوشتم عکسش رو عوض نکردم
همین
خیلی خسته است میدونم ![]()
اما وقتی اون خیلی بی حوصله و خسته باشه من تازه بازیگوشیم شروع میشه
و سر به سرش میزارم![]()
اونم با اعصبانیتش قشنگ حاله منو میگیره ![]()
![]()
![]()
خب چی کار کنم ؟؟؟![]()
دسته خودم نیست مثلا میخوام از حال و هوای بی حوصلگی در بیارمش
بیشتر عصبیش میکنم![]()
خیلی با حالم نه؟؟؟![]()

پ ن: بهت تبریک میگم امیدوارم توی این پست کاریت هم موفق باشی![]()
پ م: فعلا صبر میکنم و هیچی نمیگم بلاخره یه روز کاسه صبره منم لبریز میشه![]()
وقتی مهتاب ازپیچک های باغچه ی امید بالا می رود

نگام افتاد
به پالت که روی پایه نقاشی گذاشته بودم و با یه سری رنگ که حدود یه هفته میشد روش ریخته بودم تا استر کاریه بوم رو بزنم![]()
اما توی هفتۀ اخیر اتفاقات جالبی برام پیش نیومده بود زیاد حوصله نداشتم![]()
![]()
از روی تخت بلند شدم یه نگاهی به قلم هام انداختم قلمهام خشک شده بود....پالت با قلم ها روبرداشتم شستم
دوباره رنگ ریختم سفید ، زرد ، قرمز ، سبز ، ابی
چند تا رنگ باید درست میکردم برای استر کارم .... درست کردم و استر بالای کارم رو زدم![]()
![]()

پ ن: ارامش!!!![]()
بلاخره در خونه منم زد
...بعد از یه مدت طولانی بلاخره قلبم اروم گرفت ...دیگه این تنشهاش داشت دیونم میکرد ![]()
اما الان یه ارامش و یه قلب ساکت داره از دار دنیا بی خیالم میکنه
....دیگه راحت میکنم افسار عقلم رو بگیرم دستم و در کمال خونسردی به هدفم برسم.... خوبه نه؟![]()
![]()
پ م :قبرستان ارمنی ها اونم ساعت 9:30 شب
پ م:انتظارم به پایان رسید و بلاخره تونستم به (س) یه چیزای بگم![]()
آتش بگشا بر روی آتش
با دیگران همان کن که با تو می کنند
ولی به چه جهنمی دگرگون می شود این دنیا؟
متالیکا
پ.ن :فعلا هیچی!!!!!!!!
پ.م :شیطونه میگه هر چی از دهنت در میاد بارش کنی هاااااااااا![]()