تبليغاتX
اخرین سیاه مشق

کل انقلاب رو بالا پایین کردیم

نبود که نبود

بابا یه طرح نا قابل میخواستیم نه بیشتر نه کمتر

خلاصه دیگه ساعت 8:30 به قول لیلا دست از پا دراز تررسیدیم خونه

درست از ساعت 5 بعد از ظهرفرهنگسرا و بعدش انقلاب رو زیر و رو کردیم

و هیچی نبود

خسته ام از پا درد دارم میمیرم

تو اون گرما یه لیوان نوشیدنی خنک ادم رو سر حال میاره

پ ن : دیشب خیلی ناراحتت کردم اما به منم حق بده وقتی میگی دیگه نمیتونی ادامه بدی پس دیگه هیچ توقعی نمیتونی از من داشته باشی اما من بازم ازت عذر خواهی میکنم

پ ن : دوباره این قبض های تلفن اومد اما این دفعه من یکی از تعجب چشمام چهار تا شد کمتر از اونی که فکر میکردم اومده بود

پ م : دارم بازی رو شروع میکنم مطمئنم که کاره درستی رو شروع نمیکنم

اما این حس کنجکاوی بالاخره منو خفه میکنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 1:30  توسط ساشا  | 

بلاخره تموم شد

فکر نمیکردم جمع و جور کردن اتاقم این قدر طول بکشه

یه ذره اتاق اندازه یه خونه کامل وسیله داشت

اما با کمک مامانم (قربونش برم )بلاخره تموم کردم

از دیروز شروع کردم برای جابجایی تا همین یکی دو ساعت پیش هنوز داشتم ریز کاری هاش رو جمع  میکردم

پ ن : فقط احترام بزرگ بودنش رو نگه داشتم و اگرنه از کرده خودش پشیمونش میکردم.

پ م : معمولا خیلی کمتر از اونی که فکر کنم عصبانی میشم ما بین شما ها یکی هست که کاملا منو میشناسه میدونه اصلا عصبانی نمیشم

البته نه به این فجیعی

اما امروز جوری اون (.....) عصبانیم کرد که وقتی رسیدم خونه تمام تنم داشت میلرزید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 2:42  توسط ساشا  | 

چرا تعجب کردید ؟

مگه نمیشه اول خدافظی کرد بعد سلام داد

نمیدونم چرا ؟؟؟....ولی اون شب حس یه شعر خدافظی رو داشتم تا یه شعر اشنای

پ.ن : فردا یه قرار مهم دارم

دیدی الان مخت رفت جای که نباید بره از اون قرار ها نه از این قرار ها

فردا میخوام برم دیدن یکی از بهترین نقاش های رئالیسم و مدرن

اگر قبول کنه میخوام ادامه کاره طراحی و رنگ روغنم رو از خودش یاد بگیرم

تا اگر خدا بخواد ما هم خیر سرمون یه نقاش درسته حسابی بشیم (زهی خیال باطل )

پ .م : (پ .م ) هم از من دراومد

فردا اولین تابلوی رنگ روغنم تموم میشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 19:13  توسط ساشا  | 

                                

                              

                                                         

 

 

 

 

 

 

بازم هم رفتن باز هم رفتن .....رفتنی که با هميشه فرق داره

اينبار برای هميشه..... با اميد شروع شد و با هيچ به پايان رسيد

ديگه هيچ بهونه ای برای موندن و ادامه دادن نيست.

با يک دنيا خاطره..... با يک دنيا بی آرزويی...... بدرود.....بدرود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 2:2  توسط ساشا  |